امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

ثبت لحظه های به یادماندنی

نفس مامان این عکس ها مربوط به 2ماهگی شماست. امیرعلی کوچولو در حال غر زدن...   پسرک بازیگوش من   گل پسرم داره تو خواب می خنده، الهی قربون خندت برم من نازپسر اخمو...   فرشته من در خواب ناز   پسرک خسته مامان     ...
28 آبان 1392

اولین حمام دو نفره

شنبه 25/8 برای اولین بار امیرعلی رو به تنهایی بردم حمام.کار زیاد سختی نبود، خوشبختانه نفس مامان حمام رفتن رو دوست داره و از آب بازی لذت می بره. بعد هم با سشوار موها و بدنش رو خشک کردم و لباس هاش رو تنش کردم. گل پسرم حسابی بی حال شده بود و دلش می خواست بخوابه.من هم یه پتو پیچیدم دور ش و تو بغلم خوابوندمش.قربونت برم من که انقدر ناز لالا کردی عزیزدل مامان...     ...
28 آبان 1392

بدون شرح...

وقتی برای اواین بار امیرعلی رو روی صندلی ماشینش نشوندیم واکنش هاش جالب بود.خیلی علاقه نشون نداد و تلاش می کرد از روی صندلی بلند بشه... ...
28 آبان 1392

فندق مامان

عزیز دل مامان امروز(پنج شنبه 16/8) 49 روز از به دنیا اومدنت می گذره.  پسرک مامان حسابی بغلی شدی.عادت کردی دائما تو بغل باشی و تا می خوام بخوابونمت روی زمین یا تختت گریه می کنی و غر می زنی.مامانی تو روز به هیچ کاری نمی رسه، حتی گاهی اوقات وقت نمی کنم صبحانه و ناهار بخورم. بیشتر شب ها هم نمی رسم شام درست کنم و زحمتش روی دوش باباییه.طفلک بابایی هم هیچ اعتراضی نمی کنه و تا جایی که می تونه باهام همکاری می کنه. عزیز دلم من روزی هزاربار خدا رو شکر می کنم که خدا بابایی و شما رو بهم داده... پسرکم روز به روز بزرگ تر میشی، ماشااله سنگین هم شدی و وقتی بغلت می کنم که بهت شیر بدم یا نگهت دارم که بادگلو بزنی دستم درد می گیره. ال...
18 آبان 1392

کولیک شیرخوارگی

نفس مامان تقریبا با شروع هفته سومت بی قراری های شبانه شما شدت گرفت.گاهی انقدر گریت شدت می گرفت که همه رو نگران می کردی و هیچ جوره آروم نمی شدی. یک شب که خانه مادرجون اینا بودیم نیمه های شب شروع به گریه کردی،طوری گریه می کردی که نفست بند میومد و سیاه می شدی.زور می زدی،صورتت قرمز می شد و دست و پاهات رو تو شکمت جمع می کردی.من هم از گریه هات گریم می گرفت.تا اینکه بابایی و مادرجون شما رو بردن کلینیک پگاه و دکتر تشخیص داده بود شما دچار دل دردهای کولیکی شدی و قطره infasoothe برات تجویز کرده بود. عزیزدلم وقتی دل دردهات شروع می شد همه رو حسابی به هم می ریختی،مخصوصا من که طاقت دیدن بی تابی هات رو نداشتم. گاهی من و بابایی شبانه شما رو می بردیم ما...
14 آبان 1392

جشن به دنیا اومدن گل پسرم

امیرعلی عزیزم 28/7 یک ماهه شد.سه شنبه 30/7/92 مادرجون و پدرجون تو رستوران شیان برای شما مهمونی ترتیب دادن. امشب اولین مهمونی بود که من و شما و بابایی می رفتیم.بابایی آماده شد،بعد من شما رو آماده کردم و آخر هم خودم آماده شدم. وقتی آماده شدی تو حالت خواب و بیدار بودی و کمی هم غر می زدی، این هم امیرعلی عزیزم که آماده رفتن به مهمونیه. عزیزکم از اینترنت یه مدل کیک خوشگل پیدا کردم و مادرجون به قنادی جشنواره(شریعتی) سفارش دادن.این هم کیک سفارشی نفس مامان... گل پسر مامان اون شب بعضی ها هنوز شما رو ندیده بودن و مشتاق دیدنت بودن. اول شب شما راحت خوابیده بودی.موقع سرو شام بود که بیدار شدی.فکر کنم بوی غذا رو حس کرده بودی شیطونک مامان  ...
1 آبان 1392

پسرکم سرما خورده

امروز شنبه 27/7/92 امیرعلی عزیزم سرما خورده  از دیشب سینش خس خس می کنه و بینیش کیپ شده.بچم وقتی می خواد شیر بخوره خیلی اذیت میشه و دائم نفسش می گیره.عزیز دلم من و بابایی خیلی برات ناراحتیم و امروز قراره ببریمت دکتر. گل مامان بعد از ظهر با بابایی رفتیم مطب دکتر نقیبی، دکتر گفتن شما یه سرمای کوچولو خوردی ولی خدا رو شکر سینت مشکلی نداره و صدای گرفتگی و خس خس به بینیت مربوط میشه.یه اسپری برای بینیت تجویز کردن و یه شربت هم دادن و گفتن در صورتی که سرفه هات بیشتر شد بهت بدیم.تاکید هم کردن که بالای سرت بخور سرد بگذاریم. مامانی من خیلی غصه می خورم که شما سرما خوردی،آخه شما هنوز خیلی کوچولویی نفس مامان و من طاقت ندارم بی تابی هات رو ببینم... عز...
1 آبان 1392
1